تبليغاتX
کافه باران
دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 8:58

 

 

 

ردپایی از صحرا

 

روي كفشهايم.

 

 

پشت كفشهايم

 

صحرايي

 

بدون رد پا.

 

عليرضاترنج _ تهران

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا ترنج | موضوع: | لینک ثابت |
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 8:53

 

برای لَی لا

 

 

 از راه کوچه

به شیطنت خانه ات می رسم...

کی می گوید : " کار از کار گذشته است؟"

هنوز بر پرچین همین نگاه

کابوس های نا مشروع

پیرهن ات را بالا می زنند...

علیرضا ترنج/ تهران / روز سپندارمذ( روز عشق و مهر ورزی ) بهمن هشتادوشش

 

نوشته شده توسط علیرضا ترنج | موضوع: | لینک ثابت |
شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 10:8

 

 هنوز تنم از روح مهاجر نشده

 

پنجره ازحجم زلال نسيم تازه پر مي شد و  تيشك خور (تيغ خورشيد) از پرچين آسمان خراش هايي كه آسمان را خنج مي زدند بيرون زده بود؛ كه در باز شد و جامه اي سپيد پري وار مثل همان نسيم از بر تخت گذشت و گفت : صبح شده مي خواي پنجره را بازتر كنم ؟ نسيم مدتي است پشت پنجره نگاه به شيشه مي سايد. بعد پرده را كنار تر زد و پنجره را كه باز كرد انگار كسي پنهاني زير پتوي تختم كنارم آرام گرفت.و ريه هايم را از لمس حرير نفس پُر كرد.

هنوز گنگ بودم و كسالت اتاق عمل از رگ هايم  مهاجر نشده بود. رگه هاي نور مثل پروانه هاي رنگي برروي چيت سپيد تخت با نواي موسيقي اي كه از دور شنيده مي شد ؛ مي خراميدند.  كسالت از تن به در كردم و نگاه به افق پنجره دوختم. دوباره جهان با تمامي بازي هاي پنهان و آشكارش تمام رخ مقابلم نشست و تهران شهر پير و خسته از جراحت اين همه كسالت خودش را به بالينم رساند ............. من هنوز هستم .......... هنوز نفس مي كشم ............    

=========================================================

 به آن تیغ بده کارم ...

 

ورزای پیر

خسته از چهل نیزه ی خون آلود

میدان خیال

به تیغ و خنجر و قیچی سپرد

که از قطره های مرگ آخته بودند .

چشمهای تخت بدن را فرو می بلعند

و نگاه به سقف کوتاه می شود.

تیغ جراحی که بر سینی اتاق عمل نشست

یعنی عقل تو هم زوالش رسید

هنوز من به آن تیغ بده کارم

                                        به آن تیغ بده کارم ...

اتاق با جامه های سبزش

وحی زلال شیشه ای را در رگ ها فرو ریخت ؛

مرگ پرچم فراز کرد در جراحت پلک

و جهان با اعصاب فلزی اش  را شب فرا گرفت

چنان که گویی در آستانه ی شکوه دوزخ

خدا ، بندگان را ............

عليرضا ترنج/ بيمارستان / ۲۲ آبان ۱۳۸۶

نوشته شده توسط علیرضا ترنج | موضوع: | لینک ثابت |
شنبه سی و یکم شهریور 1386 ساعت 13:40

اینک در پاییز همین شاهراه

 

سمفونی جنگ بر کشورمان آغاز به نواختن کرده است . از هر جایی و هر گوشه ای جنگ خواهان و جنگ طلبان آستین به نابودی کشورمان دوتا کرده اند.  و تا نابودی بقایای  جسد نیمه جان این سر زمین پیش خواهند رفت. سرزمینی که سالهاست رمقی برای خاک و مردمانش نمانده است تا دمی و بازدمی داشته باشند. من به عنوان یک شهروند ساده مخالف سیاست های جنگی هستم. من با ایجاد زمینه های لازم برای آغاز یک جنگ که هم وطنانم  و سرزمینم را به نابودی و ویرانی می کشاند مخالفم . 

من حق دارم در سرزمینی زندگی کنم که آرامش و نوع دوستی و آزادی از پایه های آن باشد. دوستانِ من این خطر را جدی بگیریم.

ارادتمند علیرضا ترنج

=======================================

=======================================

اینک در پاییز همین شاهراه

 

 

شبانه ی فاصله عبور می کنیم

 

بی ستارگانی که ناممان را مکرر کنند.

 

شحنه گان میل بر توتیا ی کوچه می کشند

 

وقتی که آفتاب طلوعش دیر می شود.

 

شب با دهان نیمه عریان

 

 نگاه می کنندخیابان را

 

که به امتداد یک سو قصد می رود

 

تا زبان را از چهار فصول اطمینان

 

خالی کنند.

 

و طناب ها چشم های جهان را

 

فرو بلعند.

 

 

اینک در پاییز همین شاهراه

 

سلاخی با ساتوری از نماز ایستاده است

 

سلاخی با دستاری سپید

 

که حصار های  ساتورش

 

وهم انسان است و خیانت نفس

 

 

آنان وحشت زخم کَندو اند

 

که ملکه را از بیم پیله پرواز می دهند

 

و مکرر خزانه دیدار را

 

خالی از هیجان عسل می کنند.

 

                                             علیرضا ترنج/ تهران/ شهریورماه هشتاودوشش

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا ترنج | موضوع: | لینک ثابت |
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 ساعت 10:23

                                                     آواز رود

 

                             

 

 

صدف تنهاييم با رودها مي خندد

 

 آب پاهايم را با خود برد

 

صدف  را هم

 

تنهاييم در سهم آب بود

 

و خانه اي كه در آن تنهاييم را با ديگرا ن تقسيم كنم

 

 و آب اين رود در رگهاي همه جاري ست

 

 تا تنهايي مرا ببرد.

 

 

 این شعر را که گفتی  بلند شدي رفتي كنار آتش نشستي و با يكي از چوب هاي داخل آتش سيگارت را روشن كردي. كنار يك رودخانه بوديم در دره اي كه فقط يك مشت آسمان از آن پيدا بود.

بيد هاي بلندي كه تنگ هم كناره رودخانه را پركرده بودند تمام فضاي اطراف رود خانه راگرفته بودند. آنقدر تنگ هم كه به زور مي توانستي راهي پيدا كني كه پاهايت را به آب بزني. آبي كه به زلالي چشم خرچنگ بود. اين را مادر بزرگم مي گفت. يك فضاي خالي همين نزديكي ها پيدا كردي و روي تخته سنگي نشسته بودي. شلوارت را تا زانوهايت بالا زده بودي و پاهايت داخل رود خانه بود. دفتري دستت بود وهمین شعر، که  اولين شعرت بود را برايم خواندي. صدای رودخانه  مثل موزیک پس زمینه صدایت را همراهی میکرد. انگار دریک سالن بزرگ اپرا بودیم. آنقدر جدي  شروع  و تمامش كردي  كه من  فقط حواسم پيش واژه ها بود. بعد با اطمينان، خيلي حرفه اي بلند شدي و به طرف آتش رفتي. يك اطمينان دروني. انگار شعر گفتن جزعادت روزانه ات است. مثل فاتحان جنگ راه می رفتی. مغرور و مطمئن. مي دانستي كه من از شعرت خوشم آمده. اطمينان داشتي . بعد از اينكه سيگار را روشن كردي به طرف رودخانه برگشتي  و با پك زدن به سيگار  به افقي دور دست نگاه مي كردي.

من که حرف می زدم فقط صدای نفس های تو میامد. گاهی برای اینکه بدانم هنوز هستی 

می گفتم: گوش می دی؟!

بعد تو شاید گوشی را جا بجا می کردی و میگفتی: ادامه بده

بازي نور و دود سيگاردر افق نگاه من منظره اي رويايي و عجيب را برايم تداعي مي كرد. همان چيزي كه بارها بهش فكر كرده بودم. تو در كنار من ؟! توي اين فضا ؟

نگاهت مي كردم. بازهم همان قد كشيده و بدن خوش تراشت در بازي با نور كاملا مشخص بود. تو در زاويه ي ضد نور من ايستاده بودي و پشتت به من بود.  چهره ات واضح نبود، اما نور تندي از خطوط اطراف بدنت به من مي رسيد. و سایه ی تو روی من افتاده بود. و با سایه ی شاخ و برگ درختان  شکل های فاتنزی زیبایی را روی زمین کنار رودخانه درست کرده بود. گاهی به تو و به سایه ها نگاه می کردم . انگار نیمه ی دومت روی زمین افتاده بود و می رقصیدی و تو در روح تمام زمین جاری بودی.

فكر كنم ظهر بود چون يادم است كه  يك قابلمه غذا روي آتش بود.سایه ها هم تند بودند و کوتاهتر. سايه ي تو خيلي غليظ روي من افتاده بود. خودم را بيشتر در معرض سايه ات قرار دادم و داشتم به شعرت نگاه مي كردم. بعد دوباره به خودت.

گردن بلند و مرمرينت  با اينكه در زاويه ي ضد نور ايستاده بودي پيدا بود. افراخته و با پوستي سفيد. شعرت را كه خواندم . برگشتي و نگاهي عميق به من انداختي . لبخند نرمي زدي . مثل هميشه كه با لبخندي  نرم و لطيف نگاهم می کنی نگاهم می کنی. 

گفتی: هی آرام تر.

بعد از مکث کوتاهی حرفم را قطع كردي و دوباره گفتی: اين خوابت  يك داستان ميشود.

هيچ موقع به زبان نياوردي ولي  من می دانم ... من می دانم ...

چشمهایت؟؟ ... نه ... نه   یک چیزی درونت  هست که فریاد می زند. فریاد می زند که من باشم.

مثل همیشه  لبخند زدي . گاهي هم نرم چشمهايت را مثل وقتی که توي ماشين کنارم نشستی  مي بندي و دستهايت را روي دستهايم مي گذاري. با مهرباني. این تمامی آن چیزی هایی است که هنوز از تو باقی مانده است. بعد از سالها هنوز هست. نرم بستن چشمهایت را می گویم و گرمای آن دست ها........

 سيگارت را به درون رودخانه پرت كردي . به طرفم آمدي .

تو دوباره پشت آن سیم های باریک صدا رسان که همیشه نمادی از حس های عاشقانه ی ما بود. نفس نفس می زدی. 

گفتی: میشه بس کنی ادامه خوابت منو اذیت می کنه.

و من بی وقفه ادامه دادم 

 بلند شدم. به مقابلم كه رسيدي نگاهم كردي . دستهايت را روي شانه هايم انداختي و من را به طرف خودت كشيدي . نگاهم مي كردي. عميق. نفس  نفس هم مي زدي. چشمهايت مثل هميشه نبود.  نيم خواب  و خمار كامل. يك خط مورب در  گونه هايت پيدا شده بود. دستهايت را بيشتر حلقه كردي  دور گردنم. من هم دست راستم را  دور كمرت انداختم. ودست چپم به موهايت چنگ زد. لبهايت  را  روي لبهايم  گذاشتي . چشمهايت را  بستي. حس غريبي به من دست داد تا حالا نبوده است. بيشتر  ومحكم تر خودت را به من چسباندي. هنوز همان نور رنگ به رنگ در بین شاخ و برگ های درختان روی چشم هایم بازی می کرد. نسیم خنکی از رود خانه به روی پوست بندمان  سُر می خورد و تا رگهایمان نفوذ می کرد. صدای گنجشکان و صدای به هم خوردن منقارهای دارکوبی با تنه ی یک درخت از دور مثل یک خاطره  ی روبه فراموشی می آمد. یادم نمی آید چند مدتی با همین حالت ایستاده بودیم.و چشمهایمان را بسته بودیم

 خواب و بيداري در اين قسمت قاطي شده بودند. چون دقيقا يادم است كه داشتم توي رخت خوابم غلط مي زدم  سرت را بردي رو به عقب . گردن بلند با آن ماهيچه هاي بيرون زده اش كه هر مردي آرزويش را دارد نزديكم بود . لبهايم را روي گردن وبعد سينه هايت گذاشتم. خودت را بين دستهايم پيچ و تاب مي دادي.

می شه تمامش کنی؟  این را با نفس نفس زدن گفتی . صدایت بغض کرده بود.  و بعد صدای افتادن گوشی و ....  

روز جمعه بود زنگ زدی و گفتی : راستی کدام رود خانه بود؟

گفتم به گمانم کنار دماوند بود یکی از رود خانه های  فرعی  که به رود هراز می ریزد...

تا سوار شدیم. جاده به طرف دماوند بود چون در امتداد جاده نوک قله ی دماوند پیدا بود. بازهم نگاهم کردی و چشم هایت را نرم بستی . هروقت این کار را می کردی و نرم چشم هایت را می بستی، تمام بدنم پر از انرژی می شد. بعد کاغذی به من دادی و گفتی: این اولین شعرم است.

 

صدف تنهاييم با رودها مي خندد

 

با دريا

 

اينجا تنها منم

 

وعشقی كه همين نزديكی هاست

 

 عشقی كه در رود جاريست 

 

 آب پاهايم را با خود برد

 

 صدف  را هم

 

                                                    علیرضا ترنج/ افجه/ شهریور ۱۳۸۶

 

 

نوشته شده توسط علیرضا ترنج | موضوع: | لینک ثابت |
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 9:12

چاره ای نیست. یک داستان است. یا نباید می گذاشتم یا اگر هم قرار است باشد، باید تا آخر باشد.  این روایت خرابی و حرام شدن خودمان است، حرام شدن همین نسل. بی هویتی همین نسل....

قول می دهم زود برگردم. برای همه ی شما دلم تنگ شده... این روزها بازهم غریب شدم . همان حس غریب گمشده. همان گم ....همان خودم.... همان همیشگی ام.....

 

 

روایت عاطفی مردی که به چل چله نرسید؛ مُرد

 

علیرضا ترنج

 

" تخم جن بعیده تو توی زندگیت به جایی برسی یا پخی بشوی". این را همیشه پدرم می گفت.

ولی تصور رابطه ی پستویی مادرم با جن ها برایم جالب بود. پس خودش کجا و چکاره بود؟

اون اوایل فکر می کردیم توی زندگیمون پخی می شویم. تا حالا که نشدیم. بعدش هم وقتی نداریم بشویم. بعد از آن حادثه لعنتی که بیست و هشت سال عین بختک افتاد روی سینه مان چل چله هر ایرانی که برسد بوی الرحامنش بلند می شود.

در یکی از روستا های اطراف شهرستان سنقر در استان کرمانشاه  بود که دنیا آمدم یا نیامدم. این را مادرم می گفت

از همان اوایل سیاسی شدیم. پدرم مصدقی بود. این را خودم می گویم(البته بیشتر یه شوخی بود) منظورم همان سیاسی شدنمان است

امنیه ها ریختند توی روستا که بگیرندش. دم غروب بود. هوا گرگ و میش. صدای زنگوله ی گله ی گوسفندان و رمه ی گاوها از دور که به طرف روستا برمی گشتند  شنیده می شد. من به نقل از پدرم گفتم.

پدرت هم تا امنیه ها را دید از دیوار خرابه ی کنار خانه شان خودش را به درون خرابه و گندم هایی که در آخر اردیبهشت تا زانو بلند شده بودند؛ انداخت. و آرام آرام تا دره ی منتهی به روستا خودش را سینه خیز رساند. این را هم مادرم می گفت و هم محمد ولی برادر پدرم.

 به عراق فرار کردم. آنجا توی همان کارخانه یخ لعنتی  و سه سال زندان. این را پدرم که الان کنارم نشسته می گوید.

 راستی علیرضا این را هم در همین جای داستان اضافه کن.

 آخه بابا داره زیاد می شود.

 زهر مار و بابا. خب  بخشی از این کوفتی  که می نویسی مربوط به زندگی من است. بنویس وقتی آن شب توی گندم ها خودم را قایم کرده بودم .لیلا برایم نان و غذا آورد.

 این را هم  الان  که  روی چهار زانو نشست گفت. پدرم عادتش بود هر وقت موضوعی یا چیزی برایش جدی و خوش آیند بود روی چار زانو می نشست و به جلو، به طرف مقابل یا به طرف شئی مورد نظر خم می شد.

 امنیه ها آمدند خانه ی ما را هم گشتند. من بعد از رفتن امنیه ها  نان و غذا را توی سفره گذاشتم و زدم بیرون. پدرم  خیلی تلاش کرد مانع رفتنم بشود. اما با هر زحمتی که بود خودم را به گندم های  پشت خانه ی علی خرکُش رساندم و داخل  کَت شدم. وقتی آهسته به طرف انتهای کَت رفتم محمد حسین از صدای به هم خوردن گندم ها ترسید. این را لیلا می گفت. با آن قد کشیده و بلندش با چشمهای درشت و سینه هایی به فراخی یک دشت.

راستش وقتی من دیدمش از آن قدکشیده و پهنای دشت چیز زیادی باقی نمانده بود. درست شصت و هشت سالش بود. کمی خمیده بود. وقتی گفتم من پسر محمد حسین هستم لبخندی زد و گفت حالش چطوره؟ گفتم خوب و همیشه عاشق. بعد خندید و برایم  از گذشته ها گفت. اما آن قد بلند و کشیده و دشتهای فراخ را خودم  برایش ساختم. توی ذهنم.

ترسیدم. تپانچه را در آوردم و آماده شلیک شدم. بی حرکت رو به محلِ حرکت و صدا، روی زمین دراز کشیده بودم. این را پدرم روزی که به تهران می رفتیم توی ماشین برایم تعریف کرد.

 در آن زمان رسم بود جوان های روستاهای آن طرفها برای کار به بغداد می رفتند. محمد حسین در عرا ق به جرم جاسوسی برای ایران به سه سال حبس محکوم شد. خون او در رگهایمان بود یا نبود. البته این را مادرمان می گفت خیلی هم  اصرار می کرد که به پدرتان رفتید.

 از روستا که به کرمانشاه آمدیم، پدرم نبود. بود. نبودنش به خاطر این بود که زندان بود. در واقع آنجا نبود. ولی بود. به سختی زندگیمان می گذشت. کارگری و درس. تا آخر دانشگاه هم کارگری و درس. همین پارا گراف لعنتی را در فرم های همان جایی که برای پاره ای توضیحات دعوت شده بودم، بیش از چندین بارنوشتم

چند سالی گذشت که آن اتفاق افتاد. انقلاب شد. عین جغد شوم. ویرانه، ویرانه ترشد... ما از سر اتفاق وارد جریان های سیاسی شدیم. من کلاس هفتم بودم. آن طرف تر برادرم بود. درست وسط پیاده رو. پاسبان ها او را کتک می زدند. سراغ من که آمدند هنوز کتاب های مدرسه ام دستم بود از ترس می لرزیدم.

کره خر تو می دانی برای چی آمدی خیابان؟

 این را یکی از پاسبانها که به من نزدیک شد با صدای بلند پرسید. انقدر بلندگفت و عصبی بود که با حرف زدنش مقداری از آب دهانش را هم توی صورتم پخش کرد.

 نه آقا. به خدا برادرم منو آورد.

دلم می خواست بزنم زیر گریه و بعدشم با همان چهار تا پا  فرار کنم. همان چهار تا که دوتایش را قرض کرده بودم.

زود برو خانه دیگه هم  این طرفا  پیدات نشه ها. این را هم همان تف به دهان گفت.

بعد دستش را بالا برد و... هنوز دردش توی گوشم است. صدای زنگ می داد.گیج شدم. چشم هایم سیاهی رفت. ما سیاسی شدیم

ببینید اتحاد جماهیر شوروی یک کشور سوسیال امپریالیسمه. رفیق استالین اشتباهات زیادی داشته. این را خودم به عنوان شخصیت داستان گفتم نه روای. توی حیاط دانشگاه. وقتی که دوره ام کرد ه بودند.

 بعد مارا هی کتک می زدند.

ای کمونیست های مادر قحبه. این را یکی از آن مردان درشت هیکل و ریش سیاه  داخل جمعیت که به طرف ما هجوم آوردند گفت.

بهزاد را شب بردندو بعدش تیرخلاص. شاپور بود که این خبر را داد. نفس نفس می زد رنگ رخسارش سفید گچی بود.

بعدش تیرهای خلاص. دوباره. چند باره. تک تیرفایده نداشت. رگبار. رگبار. صدایش هنوز توی گوشم است. شبها که پشت بام می خوابیدیم هنوز صدای رگبارها میامد. هنوز هم میاد. شبها که  می خوابم میاد.

 مراسم کتاب سوزان بود و نوار سوزان وفرار به یکی از روستاهای دور افتاده. دو ماهی آنجا بودیم. پاک که شدیم برگشتیم. سیاسی شدیم و پاک شدیم. رهبر نشده اخته مان کردند. یحیی می گفت .برادرم را می گویم. خوب مطالعه میکرد. عمیق. و چارچوب فکری اش پخته بود.

 به همه مان کلک زدند. آرمان هایمان در عرض دو سال دود شد به هوا رفت. این را خودم دارم غُر می زنم.

گفتم که هنوز هم هیچ پخی نشدیم.

سیاسی های ورشکسته یا رمان نویس و شاعر دسته چندم از آب در می آیند یا روزنامه نگار میشوند یا دلال یا بعضی وقتا شکنجه گر و... وقتی این را می گفت از خنده ریسه میرفت. یحیی است دیگه. پر از سر خوردگی های همان دوران. خودش هم آخرش روزنامه نگار و گوشه گیر 

 مدرسه و شعر و داستان. چاپ که می شدند ما نویسنده شده بودیم. در مورد شعر و ادبیات حرف می زدیم. خب شاعر و نویسنده بودیم. این بخش مربوط به دوران دبیرستانمان بود. هنوز هم هیچ پخی نبودیم

"لعنت به این شیر تو شیر. همه اش به باد رفت. دیگه هیچی برایمان نمانده. خلاء بود. حسن ریش هم از این خلاء استفاده کرد". این را خودم به عنوان شخصیت داستان گفتم نه راوی

باید به انقلابی که خودتان مسببش بودید کمک کنید. این نهال را ما با خون جوانانمان بارورش کردیم. این را حسن ریش می گفت. همونی که یک وجب و نیم ریش داشت و برای ساختن مسجد و تعاونی محل با این شعارها از دولت و مردم پول زیادی گرفت و بعدشم ناپدید شد. انقدر توی گوشمان خواند.

برید کمک حسن ریش. بیچاره برای این مردم زحمت می کشه. ساختن مسجد از نان شب هم واجب تره. صواب دارد. مدتیه هر غروب میاد و از اینکه کمکش نمی کنید گله می کند. این را مادرم می گفت.

بله حاج خانم . اگر بچه هابیایند و به ما کمک کنند، برای آینده خودشان خوبه. این ها باید یک جایی استخدام شوند. این را هم حسن ریش می گفت. زمانی که دم غروب بود و من کنار مادرم دم در خانه ایستاده بودم و به آذر دختر مش کرم نگاه می کردم که توی حیاط نشسته بود و نیمی از کفلش از زیر دامن زرد رنگ بیرون زده بود.

 سفید. با پوستی روشن و صاف. کفل آذر را می گویم. 

عین چُر شیر. این را همیشه مادرم می گفت.

جنگ بود. به همین سادگی. هشت سال. از سیاسی چپ به  برادربسیجی  تبدیل شدیم. این هم بر حسب اتفاق بود. اواخر دوران جنگ بود. چند ماهی به آتش بس مانده بود من دانشجوی تربیت معلم بودم. بعد که به جبهه اعزام شدیم فرمانده دسته بودم. موقع گشت زنی بود که..

"بچه ها بخوابید رو زمین !!". این را خودم گفتم. بعد از شنیدن صدای سوت.

تا خواستم روی زمین دراز بکشم. سوزش داشت. صورتم، کمرم، بازویم و پایم نبود. تا خواستم  حرکتی کنم با سر افتادم. خیلی ها با سر افتادند. صید علی کنارم بود. مغزش از پشت سرش بیرون آمده بود. رسول هم یک طرف صورتش رفت. خمپاره که میاد یه جورایی همه مان یه چیزیمان کم می شود.

" آی خدا یکی منو خلاص کند. سوختم سوختم". این صدای علی یاور بود.

درست سمت چپ من افتاده بود. ولی وضعیت علی یاور بد جوری بود. گوشت وسط پاهایش آویزان شده بود وخون فواره زده بود بیرون. درست زیر شکم، پایین تر از مثانه. با پشت افتاده بود و نعره می زد و به خودش می پیچید.

کله پا که شدم سر از دانشگاه در آوردم. بعد از جبهه یک راست به جای بهشت دانشگاه بود. البته بی ربط هم نبود این هم بهشتی بود.تا جایی که دلت می خواست حوری مفت و مجانی و خر بازی و بعدشم کنار آب رکناباد وفحش به استاد وانجمن و شعر و فیلم و سخنرانی و حزب و فرقه و...هو... وه.  گفتم که بهشتی بود برای خودش.

" دوازده فیلم و شش کار تئاتری از دوران همین دانشگاه کوفتی است. مثل خر دویدی. یا سر صحنه یا روی سن یا جنگ و دعوا یا انجمن علمی و ادبی و نمایش و یا یک حوری ...و آخرش هم هیچ پخی نشدی". این را فرشاد می گفت. وقتی که برگه ی تصفیه حساب را گرفتیم و می خواستیم از هم خدا حافظی کنیم. جلوی در دانشکده بود.

علیرضا چرا از خرابکاری و افتضاح بزرگی که توی دانشگاه به بار آوردی نمی گی؟ این را پوریا   می گفت. 

راستی یادم رفت. من رهبر فرقه ای در دانشگاه بودم. " فرقه حشامیه" با یک سازمان دهی بی نظیر و چارت تشکیلاتی منظم و دارای پرچم مشخص که هر شب در خوابگاه با حضور اعضا پرچم را پایین می آوردیم و صبح ها بالا می بردیم .در تمامی دانشکده های دانشگاه فرقه ی حشامیه نمایندگی داشت. فرقه ای باترکیبی از آدم های غیر معمول دانشگاه. از شاعر گرفته تا نویسنده و سیاسی و بی خیال و با خیال و خلاصه هر آدم غیر معمولی  عضو فرقه حشامیه بود.

"خب احسان اگر از اول سالن تا آخر سالن دانشکده صدای خر در بیاوری و چهار نعل بروی تو را به رهبری فرقه خریه منصوب می کنم". این را خودم گفتم وقتی عنوان من شیخ حشام الدین بود. همان رهبر فرقه.

احسان لبهایش را از هم باز کرد و دندان های بزرگ و برآمده اش را بیرون اندخت و دست هایش را روی زمین حایل کرد و  پنج تا جفتک حواله ی اطرافیانش کرد. بلند شد و با صدای بلندِ عرعر تا انتهای سالن را چهار نعل رفت و برگشت. حمید هم امتجان سختی در پیش داشت. برای اینکه به عنوان رهبر فرقه بیژامگان منصوب شود مجبورش کردم یک روز کامل را با بیژامه در دانشگاه حاضر شود.

" ترنج چه خبره. این مسخره بازیها چیه راه انداختی؟"  این را دکتر کوشاپور در حالی گفت که از اتاقش با عصابنیت بیرون آمد و رگهای روی گردنش زده بود بیرون. کمیته انضباطی هم راهی بود که هر از چند گاهی می رفتم.

آقای ترنج  هر چه زود تر به دفتر رئیس خوابگاه مراجعه کنید. این صدای بلند گوی داخل محوطه ی خوابگاه بود که با صدای دانشجوها که از اتاقهای شش متری تو در تو میامد؛ قاطی می شد. اوایل شب بود تازه از دانشگاه به خوابگاه برگشته بودم. بچه ها گفتند توی دفتر خواب گاه سه نفر با یک پاترل منتظرت هستند.

من که رفتم رئیس خوابگاه که آقای نادری بهش می گفتیم با اضطراب به من نگاهی انداخت و بیرون رفت.

من توی خوابگاه و روی آقای نادری نفوذ زیادی داشتم هرکدام از بچه ها برایشان مشکلی پیش میامد سرو کله ی من پیدا بود.

" آقای نادری ماش الله... شما که عاقلید جوا نیم دیگر. خطا می کنیم. شما باید پدری و بزرگی کنید . بابا حشیش که جرم سنگینی نداره . گیرم تو هم معرفی اش کردی به کمیته انضباطی. بعدش چی. فکر می کنی....  ای بابا آقای نادری  قرار نیست هر وقت که میام روزه خوانی هایم دوباره گل کند".  همه اش را خودم گفتم.

" علیرضا تو هم هر وقت بچه ها گیر می افتند پیدات می شود . بابا جان!  گزارش های بدی از این خوابگاه به مسئولین می رسد .  دفعه ی گذشته هم آن سه لول  تریاک را از غلامی گرفتیم، آمدی وساطت کردی که هم برای خودت هم برای من مشکل درست کردی. ابراهیمی را چی     می گی. آخه من نمی دانم به عقل جن هم می رسد که لباس مردانه تن یک دختر کنند ببرندش توی خوابگاه پسرا. این را نادری با کمی دلخوری و گلایه می گفت، اما با احتیاط.  

" یادت باشد نادری من تا حالا چند غائله را این جا برات خوابندم . اگر من نبودم که حالا چند بار ساختمان های اینجا آتش گرفته بودند". این را وقتی گفتم که نادری کوتاه نمی آمد

" ای بابا تو به خاطر خطرناک بودنش برای بچه ها بود که  موضوع را فیصله دادی، نه به خاطر من. یادته همین جلوی دفترم چه سخنرانی آتشینی کردی. یادت رفته".  نادری کمی عصبی بود. طفلک حق داشت سه هزار دانشجو توی یک مجتمع خوابگاهی. کرگدن هم باشی از پا می افتی

" آهای رضایی بلند شو برو توی اتاقت تا من میام." این را به رضایی با حالتی آمرانه گفتم

" آقای نادری خودت بزرگی کن موضوع را ختمش کن".

دوباره همان سه مرد بودند.

" آقای ترنج شما باید با ما بیاید"........این را یکی از آن سه مرد گفت.

کجا؟!

" برای پاره ای توضیحات باید همراه ما به" .....

" آخر چی شده به من توضیح بدهید"

" آنجا همه چیز را برایت روشن می کنیم". این را یکی دیگر از آن سه مرد با حالتی تحکمی و غیظ آلود گفت.

سوار ماشین شدیم و  از در خوابگاه پاترول بیرون رفت.

 " فرقه حشامیه دارای چه مسلک و مرامیه؟"

" چی؟... فرقه حشامیه؟"....

تا خندیم. بینی ام  سوخت و جلوی چشمهام سیاهی رفت. داغی تمام سرم را گرفت. این حرکت را یکی دیگر از آن سه مردی که وارد اتاق شد؛ انجام داد. کمی که گذشت سیاهی چشم هایم رفت. اما منگی آن ضربه  هنوز توی سرم بود. هنوز هم هست

" این جنجال چیه که توی دانشگاه راه انداختی؟"

" کدام جنجال من نمی دانم"

"در مورد فرقه حشامیه حرف بزن" یکی دیگر بود بغیر از آن سه مرد. اتفاقن کوتوله ای بود. که حتا نشسته هم به قول سینمایی ها با زاویه ی  " ای لو" هم می شد دیدش.

"بابا جان فرقه حشامیه یک شوخیه. یک شوخی بین ما بچه ها". البته بعد از اینکه دستی روی بینیم کشیدم و خون روی لبهایم را پاک کردم.

"تو به این همه تشکیلات می گی شوخی؟ یک دانشگاه را به هم زدی"

بعدش سه روز و سه شب بی وقفه باید جواب می دادم و هرچه غلط نامه بود امضاء کردم و بیرون آمدم.

 " چقدر زود گذشت". هنوز هم هیچ پخی نشده بودم. همان بودم.

دوران دانشگاه که تمام شد قرار بود من کارگردان و نویسنده ی تلویزیون بشوم اما بختک افتاد روی بختم. و سر از شرکت آب و فاضلاب در آوردم. ابتدا برای فیلم برداری، بعد برگزاری یک نمایشگاه. یک روز اول صبح  یک پاکت دستم دادند که نوشته شده بود با تو جه به تجارب و شایستگی های شما  به عنوان مدیر روابط عموی این شرکت منصوب  می شوید.

" آقا ببخشید من آدم نرمالی نیستم. بدرد شما نمی خورم. من اهل رعایت کردن مسایل ارزشی شما نیستم. مثلن نگاه کنید ریشم را از ته می زنم. بعدش آستین کوتاه می پوشم. لباسهای رنگی می پوشم. سبیلهایم را نگاه کنید تا روی  لبهایم آویزان است. من کارم چیز دیگری است". این را من گفتم صدایم کلفت تر و پخته تر شده بود.

شب که برگشتم مادرم افتاده بود توی رخت خواب. بدنش باد کرده بود. صورتش و دستها و پا هایش پف کرده  و بی هوش افتاده بود. دکتر می گفت کلیه هاش عفونت کردند. باید عملش کنیم. صبح روز بعد رفتم شرکت و از مدیردویست هزار تومان وام گرفتم.

بعدش شروع به کارو بعدش سال بعد مدیر نمونه کشورو چند سال خرکاری به عنوان مدیرو هی نمونه و خرکاری. هی نمونه و خرکاری. طی این مدت فقط کار و کار و کار و برابر قائده ی نداشته، من باید الان یکی از مدیران رده بالای این کشور می شدم. اما هنوز هم هیچ پخی نشدم که نشدم.

آقای ترنج ایراد شما این است که دستگیره ندارید که دستتان را بگیریم. یک خورده کوتاه بیایید. این را یکی از تکنوکرات های  معروف یکی از جناحهای سیاسی می گفت.

 اما بازهم بخت برگشت و همه چیز به هم ریخت. بعد از سر کار امدن دولت جدید، من توی یکی از مراسم خیلی مهم حالم به هم خورد و وسط مراسم وقت سخنرانی استفراق کردم. آن هم جلوی رئیس جمهور و چند تا از وزیران کابینه اش.

آقا شما با این همه خبرنگار چه رابطه ای داشتید؟. این را یکی از مدیران دسته چندم یک جای مهم که بنده را برای یک گپ دوستانه دعوت کرده بود؛ گفت.

خب من مدیر ارتباطات یک وزارت خانه بودم. خیلی طبیعیه که با خبرنگاران ارتباط داشته باشم .

خب چرا انقدر زیاد؟

ولا نمی دانم شما به چند تا می گید زیاد.

جریان استفراغ چی بود؟

خب استفراق بود. من حالم به هم خورد

از چی حالتان به هم خورد؟

نمی دانم از شرایط آنجا. شاید هوا گرم بوده. یا شاید هم مسموم شده بودم

شرایط آنجا چه اشکالی داشت. از رئیس جمهور؟ مگر خوراکی ها مسموم کننده بود؟

از رئیس جمهور؟! نمی دانم فقط وسطای سخنرای حالم به هم خورد. ؟

شما با خیلی ها در تماس بودید؟

بله بودم. با خیلی ها

از جمله خانم ها؟

بله از جمله خانم ها

خب چرا ؟

به همان دلیل که با آقایان در تماس بودم

ما شماره ی خیلی ها را داریم که شما با آنها تماس داشتید

مطمئنن من شمارها ی بیشتری از شما دارم

این شماره های کسانی است که شما تماس داشتید

همان طور که گفتم من شماره های بیشتری دارم . این را بعد از اینکه به لیست نگاه کردم گفتم

 شما چه رابطه ای با آنها داشتید ودارید؟

رابطه کاری

با این همه ؟

با بیشتر. فقط اینها نیستند. شما بخشی از خانم ها و کل اقایان را هم فراموش کردید

نه ما می خواهیم بدانیم با خانم ها چه رابطه ای دارید؟

همون رابطه ای که با آقایان دارم؟